مغول ها در ایران
پرویز رجبی
در دوره ای که مغول ها به جان ترک ها افتاده بودند و بیشتر از هر روزگاری در ایران خون ریخته شد. چنین پیداست که هنوز نمی توان برای نوشتن تاریخ مغول در ایران به عبارت معروف «آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند»، بسنده کرد ! چون هنوز عمق فاجعه ی حضور غزنویان، سلجوقیان، خوارزمشاهیان و مغول ها برای همگان روشن نشده است و بسیار دیده ام که «سلطان جلال الدین خوارزمشاه»، حتی برای برخی از مورخان قهرمانی ملی شناخته می شود و برخی نام چنگیز را برای نوزاد خود برمی گزینند !
با این که مغول ها در کشورگشایی خود قاطعیت تلخی از خود نشان دادند، چنان سلطان جلال الدین به آرامی رخت بربست که تاریخ آن نیز در امواج خروشان رویدادها گم شد. حضور جلال الدین مانند مهی غلیظ ایران را پوشاند و به آرامی ناپدید شد. نه کسی رفتنش را شاهد شد و نه مورخی مکان و زمانی برای آن ثبت کرد. در هر حال جلال الدین نه جهانگیر بود و نه جهاندار [1]. فقط این شانس بیهوده را داشت که آوازه اش بلند باشد. حتی تا به امروز. با این که چراغ این آوازه در حال پژمردن و افسردن و خاموشی است.
ما برابر برنامه در این مجلد [ کتاب مغول ها در ایران ] ابتدا تا گم شدن جلال الدین و جا افتادن فرمانروایی مغول ها او را دنبال خواهیم کرد و تاریخ خوارزمشاهیان و مغول ها را توامان خواهیم خواند و سپس فقط به مغول ها خواهیم پرداخت، که هر کدامشان که سر از ایران درآورد، این سرزمین را، مانند سلوکیه و غزنویان و سلجوقیان، میهن نخست خود پنداشت. با این تفاوت که شاهان سلوکی با همه ی کوششی که برای هلنیزه کردن ایران به کار بردند، کوچک ترین توفیقی حاصل نکردند ... همین نقش است که به بررسی تاریخ مغول در ایران اهمیت بیشتری می دهد. ما برای یافتن بخشی از خودمان به مطالعه ی تاریخ این دوره سخت نیازمندیم.
از همین روی است که من در کتاب خود برخی از رویدادهای جانبی را، که در نگاه نخست بی ارزش به نظر می آیند، در پانویس ها متبلور خواهم کرد که در تاریخ نویسی معمول نیست. از هم اکنون می دانم که برخی این شیوه را به سبب غیرعادی بودن آن نخواهند پسندید. اما اطمینان دارم که مانند «حاشیه ای برای تاریخ» در پنج مجلد هزاره های گمشده و سده های گمشده تا مجلد حاضر، این شیوه نیز جای خود را خواهد گشود. ما باید شجاعت این اعتراف را داشته باشیم که هنوز در آغاز سپردن راه تاریخ خود هستیم و ناگفته های بر روی هم انباشته، بسیارند و شیوه های جا افتاده ی مغربی هنوز کم تر به کار ما می آیند. به هنگام تالیف مجلد پنجم (اتابکان و خوارزمشاهیان) حیرت کردم که کار مستقلی را نیافتم و ندانستم که دانشجویان تاریخ مشکل خود را چگونه حل می کنند. بنابراین فقط دقت مغربی ها در نوشتن تاریخ و طرح برداشت های خود است که می تواند الگوی کار ما قرار گیرد. ما هنوز باید عادت های پسندیده ای را بورزیم و بپروریم که در تاریخ نگاری می یابیم.
اما در همین آغاز کار، به این باور خودم اشاره می کنم که برخلاف برداشت تقریبا عمومی، در لشکرکشی مغول ها به ایران، تقریبا جز امیران، سرداران، فرماندهان و افسران مغول، عنصر مغولی تقریبا حضوری فعال نداشته است و مغول ها برای سپاهیان خود بیشتر از ترک های مزدور که به فراوانی در اختیار داشته اند، سود جسته اند [2]. چنین است که همه ی نویسندگان تاریخ مغول و مورخی مانند رشیدالدین فضل الله که خود یکی از وزیران بزرگ تاریخ مغول است، به جای «مغول ها» از «تتارها» و «تاتارها»(قومی ترک) استفاده می کنند. و از همین روی است که برای حدود یک و نیم قرن سلطه ی بی چون و چرا و تمام عیار مغول ها بر ایران، جز اصطلاح های در پیوند با اردوکشی و سپاهگردانی، در مقایسه ی با ترک ها، یادگاری از حضور مغول ها برجای نمانده است [3]. بلکه حضور نظامی مغول ها با سپاهیان ترک خود در ایران [4]، سبب جا افتادن بیشتر ترک ها در ایران شده است و امروز حتی نمی توان یک نفر از مغول های دوره ی فرمانروایی آن ها را در ایران یافت. در حالی که در مورد ترک ها چنین نیست. ترک های سلجوقی، که پیش از مغول ها به ایران سرازیر شدند، امروز هم تا آن سوی قسطنطنیه مجمع الجزایری ترک نشین را در اختیار خود دارند.
از سر احتیاط، اکنون جای این یادآوری نیز هست که خواننده نباید به این فکر بیفتد که در این جا می توان مبحثی را گشود برای پرداختن به سابقه ی ترک ها و پیوند تاریخیشان با فارس ها. برای این کار کتابی مستقل لازم است. غرض در این جا، اشاره به نوع حضور مغول ها در ایران بود و بس ! گمان می کنم خواننده ی «سده های گمشده» خود به مرور در مساله های موجود در پیوند با این بحث صاحب نظر خواهد شد !
یادآوری دیگر این که برخی از مورخان کوشیده اند با گزارش دست و پا شکسته ی «دائرة المعارفی»، با چند نام غریبه و نامانوس، موقعیت زیستگاه اصلی مغول ها را بازیابی کنند. من چنین برنامه ای را ندارم. زیرا هیچ سودی در آن نمی بینم. در گزارش حمله ی اسکندر و عرب ها به ایران نیز به جغرافیا و کوه ها و رودها و دشت ها و بیابان های بالکان و مقدونیه و یونان و همچنین شبه جزیره ی عربستان و شیوه ی ارتزاق مردم آن ها نمی پردازیم. پیداست که اشاره های ضروری جابه جا خواهند آمد، تا کسی در برهوتِ تاریخ راهش را گم نکند و اگر در ترکستان نیست، سر از ترکستان درنیاورد !
مغول ها در روزگار چنگیز، جزیره های انسانی کم تراکمی را در برهوتی نامساعد تشکیل می دادند که به خاطر سرما و یخبندان و نبودِ امکاناتِ معیشتی ِکافی و آسوده، ناگزیر از دست اندازی به مردم پیرامون خود بودند و کم ترین بهانه ای می توانست آن ها را به خشونت وادارد. همسایگان مهم عبارت بودند از چین و دشت های غربی آسیای مرکزی، یه ویژه در حوزه ی سیردریا و آمودریا، که پستوی جذاب مدنیت ایران بود و در دوره ی اسلامی به اشغال گسترده ی ترک های غزنوی، سلجوقی و خوارزمشاهی درآمده بود. به سخن دیگر، ماورأالنهر و خوارزم در این دوره، نقطه ی حساس ایران برای زخمی شدن و زخم برداشتن بود.
با کمی تساهل می توان گفت که ترک های این دوره جانشین سکاهای خویشاوند ایرانیان شده بودند. و خان های مغول، بیگانه با دولت و دولتمداری و ناآشنا با کارهای معمول ِمربوط به رعیت، با به خدمت گرفتن مزدوران سپاهی ترک [5] و میراث کم و بیش چهار سده فرمانروایی غزنویان و سلجوقیان، تا آغاز فتنه ی بزرگ و خونین خود، پیوسته خود را به ایران نزدیک و نزدیک تر کرده بودند. به این ترتیب سپاه مغول، که تقریبا فقط از ترک ها تشکیل می شد، از نظر زبان هم در ایران با مشکلی چندان روبه رو نبود. سلجوقیان تا اعماق آسیای مرکزی راه را برای مغول ها گشوده بودند.
در این مجلد [ مغول ها در ایران ] هم کوشش شده است که تنها از منابع دست اول و نزدیک به رویدادها استفاده شود. همچنین از آوردن منابع متعدد، که معمولا رونویسی از یک منبع اصلی هستند و فقط سبب پریشانی خواننده می شوند، صرف نظر شده است [6]. منابع معاصر نیز در تالیف این اثر کاربردی نداشته اند.
شگفت انگیز است که در دوره ی مغول ها، با این که همه ی مظاهر مدنی و فرهنگی طعمه ی یکی از بزرگ ترین فتنه های تاریخ بشری، در گستره ای بسیار عظیم از آسیای مرکزی تا بالکان شدند و به قول شادروان قزوینی، در پیشگفتار تاریخ ِجهانگشا، دانشمندان را مانند گوسفند سربریدند، به تاریخ نگاری چنان توجهی شد که در هیچ دوره ای همانندی برای آن نمی توان یافت.
در میان منابع اصلی تاریخ مغول می توان از «تاریخ جهانگشا»ی عطاملک جوینی (از سال 658 هجری)، «جامع التواریخ» رشیدالدین فضل الله (حدود 710 هجری)، سیرت جلال الدین مینکبرنی شهاب الدین محمد خُرَندزی نسوی (سده ی هفتم هجری)، «تاریخ وصاف» از فضل الله شیرازی معروف به وصاف الحضره ی (738 هجری)، تاریخ گزیده از حمدالله مستوفی (730 هجری) و مجمع الانساب از محمد شبانکاره ای (733 هجری) نام برد. هریک از این کتاب ها از بهترین کتاب های تاریخ ایران هستند. خوشبختانه همه ی این مولفان در دربارهای زمان خود نقشی حساس داشته اند. عطاملک جوینی 15 سال دبیر ارغون آقا بود و با آمدن هولاکو به ایران به دبیری او رسید. بگذریم از 20 سال طبابت و وزارت خواجه رشیدالدین فضل الله در زمان غازان خان و برادرش اولجایتو. جامع التواریخ را همان گونه که از نامش پیداست، می توان برای دوره ای دائرة المعارف تاریخ ایران و پیرامون به شمار آورد. دریغ که در این کتاب بارها به فقر و بدبختی مردم اشاره می شود، اما رشیدالدین از اشاره به علل فقر آگاهانه پرهیز می کند، تا مبادا خاندان چنگیزیان را برنجاند. مهارت رشیدالدین فضل الله برای گریز از حقیقتِ تلخ ممکن است در زمان او موثر بوده باشد، ولی امروز این مهارت بسیار فرسوده به نظر می آید. به این ترتیب، در این منبع ها هر آن چه می درخشد زر ناب تلقی نشده است و پیداست که مورخان نامبرده نیز به سبب وابستگی های دیوانی با فرمانروایان مغول نمی توانند عاری از هرگونه «شیله پیله» باشند. به ویژه ازیرا که اصولا و معمولا در این گونه نوشته ها نویسندگان در خدمت فرمانروایان، در مقایسه با رعیت، برای آن ها حق بیشتری قائل هستند !.. و شگفت انگیز نیست که دراین باره همه ی نویسندگان یاد شده، با این که دارای شیوه های متفاوتی هستند، در نگاه کلی خصلتی کم و بیش مشترک دارند ... مثلا ملاحظه ی فرمانروا و بزرگان مغول از سوی رشیدالدین فضل الله همدانی که همواره به فکر قضاوت تاریخ و آبروی ایلخان است.
هنگام خواندن نوشته ی رشیدالدین، و کم و بیش دیگر مورخان، فکر می کنی که ایلخان هرگز کار نسنجیده و زشتی نمی کند و به این باور خو می گیری که غازان خان مدبرترین فرمانروایی است که جهان به خود دیده است. البته غازان خان در روزگار خود واقعا رهبری استثنایی بوده است. اما نه به آن اندازه ای که رشیدالدین فضل الله در تاریخ مبارک غازانی، با شیفتگی بسیار، مدعی آن است. دست ما در سنجیدن درست و نادرست بودن اصلاحات غازان خان تنگ است. چون برخی از گزارش ها فقط منحصر به تاریخ مبارک غازانی است. این امکان هم وجود دارد که فرمان های غازان خان را خود رشیدالدین نوشته باشد و در نتیجه برخی از آن ها تنها می توانند دربرگیرنده ی آرزوهای او باشند [7].
در همین جا اما می توان به وجود نکته ی بسیار مثبتی در این منبع ها اشاره کرد. و آن جبران ناخواسته و متقابل حفره ها و رویدادهای از قلم افتاده است. خوب که دقت می کنی، می بینی از قلم افتاده های اثری سرانجام در جای دیگری به ثبت رسیده اند. در میان این نویسنده ها من علاقه ی ویژه ای به نـَسَوی و وَصافُ الحَضرَة دارم. نسوی که به صورت شاهد و متکلم وحده می نویسد، گاهی به نکته ای غافلگیر کننده اشاره می کند که دیگر نوشته ها فاقد آن هستند. دریغ که نوشته ی نسوی محدود می شود به دوره ی سلطان جلال الدین خوارزمشان و نبردها و جنگ و گریزهای او با مغول ها. در تاریخ وصاف نیز می توان به نکته های جالبی از تاریخ اجتماعی ایران دست یافت که جایشان در منبع های دیگر، به ویژه، بر خلاف انتظار، در نوشته های رشیدالدین فضل الله خالی است [8].
در این جا این نکته را هم باید افزود که تکلف بسیار در جهانگشای جوینی اغلب خسته و گاهی بیزار کننده می شود. اما، مستوفی که بسیار حرفه ای می نویسد، تا می تواند از تطویل می گریزد و مکرر پیش می آید که خواننده اش را خمار رها می کند ! با این همه گزارش های او درباره ی حکومت های کوچک محلی گران بها است که نشان از گستردگی چشم انداز روبه روی او دارد. مورخان معروف دو سده بعد، میرخواند (درگذشت : 903 یا 904 هجری) با روضة الصفا و خواندامیر (درگذشت : 941 هجری) با حبیب السیر، نیز کوشش های در خور توجهی در بازیافت تاریخ دوره ی مغول دارند. البته میرخواند با نثری روان تر و نگاهی سنجیده تر از نوه ی دختری خود خواندامیر که مقلد اوست.
در هر حال، مانند مجلدهای پیشین خواهم کوشید با پرهیز از منبع های دست دوم به آشفتگی تاریخ این دوره هم دامن نزنم. پیداست که برای دوره ای به اهمیت دوره ی مغول می توان صدها مقاله و کتاب یافت. این نوشته ها تنها می توانند به شفاف تر دیدن رویدادها کمک کنند. اما چنین نپنداشته ام که اگر به منابع بیشتری ارجاع بدهم، کارم مقبولیت بیشتری خواهد داشت. مگر این که تلخی و یا طنز نهفته در رویدادی شگفت آور، برای تقویت درستی داستان، نقل قول های همانندی را از روزگار رویداد بطلبد.
از کارهای مورخان معاصر، به دو کار مهم و تعیین کننده باید اشاره کرد : «تاریخ مغول» کار ارجمند عباس اقبال آشتیانی، بزرگ ترین مورخ دوره ی اسلامی ایران و «تاریخ مغول در ایران» نوشته ی برتولد اشپولِر خاور شناس بزرگ آلمانی. هر یک از این دو اثر بزرگ دلایل ماندگاری خود را دارد. مغربیان، اغلب روس ها و آلمانی ها، در پژوهش های خود بیشتر به مسائل مدنی و فرهنگی (اجتماعی) پرداخته اند و کوشیده اند تا به حلقه های گمشده ی ستون فقراتی دست یابند که تاریخ مغول به آن استوار است [9]. از آن میان کار بسیار ارجمند مغول شناس روس ولادیمیرتسف [10]. متاسفانه ایرانیان، جز اقبال، اثر تعیین کننده ای پدید نیاورده اند. حتی تا تصحیح محمد روشن و مصطفی موسوی چاپ قابل قبولی از جامع التواریخ رشیدالدین فضل الله منتشر نشده بود و هنوز مجموعه ی کاملی از کار عظیم او سامان نیافته است [11].
در این مجلد کم کم سفرنامه ها نیز جایی خواهند داشت. مانند سفرنامه ی ابن بطوطه که در مجلد پیش هم حضور داشت، و به شیوه ی خود بر آگاهی ما از تاریخ اجتماعی روزگاری که در آن هستیم خواهند افزود.
پانوشت ها :
1. رشیدالدین فضل الله (2/1023) : در سال 656 در زمان هلاکوخان
«خواجه نصیرالدین طوسی عرضه داشت که سلطان جلال الدین خوارزمشاه از استیلای غلبه ی مغول منهزم گشته، به تبریز آمد و لشکریان او بر رعایا تطاول می کردند. آن حال بر وی عرضه داشتند. فرمود که ما این زمان جهانگیریم نه جهاندار. و در جهانگیری رعایت رعیت شرط نیست. چون جهاندار شویم، فریادخواه را داد بدهیم. هولاکوخان فرمود که ما به حمدالله هم جهانگیریم و هم جهاندار. با یاغی جهانگیریم و با ایل جهاندار. نه چون سلطان جلال الدین به ضعف و عجز مبتلا»
2. گزارشی از رشیدالدین فضل الله (جامع ...، 1/65) می تواند اندکی برداشت مرا تایید کند. او در فصل دوم جامع التواریخ در «در ذکر اقوامی از اتراک که ایشان را این زمان مغول می گویند» می نویسد :
«... و صورت و لغت ایشان به اشکال و لغات مغول ماننده. چه در آن زمان شعبه ی مغول قومی از اقوام اتراک بودند. و این زمان به سبب دولت و عظمت و شوکت ایشان، دیگر اقوام را جمله به این نام مخصوص گردانیده اند».
با وجود نادرستی های این گزارش رشیدالدین، حقیقتی در آن نهان است که به برداشت من نزدیک است ! و یا میرخواند (8/3809) به هنگام گزارش تقسیم کارهای فرمانروایی چنگیز در میان چهار پسر او می نویسد :
«مهم صید و شکار به موجب فرموده تعلق به جوجی می داشت. و آن کاریست شگرف نزد اتراک»
یعنی او خود به خود به جای «مغول» از «ترک» استفاده می کند و کسی از این جابه جایی یا گزینش درشگفت نمی ماند. و گویا «مغول» در این روزگار مترادف بوده است با «ترک».
گزارشی نیز از میرخواند (8/3360) جای تامل دارد. سلطان جلال الدین خوارزمشاه از این روی به سوی هندوستان رفت که چنگیزخان آهنگ تعقیب او را داشت :
«سلطان جلال الدین به واسطه ی استماع لشکر ترکستان متوجه هندوستان»
شد. در این جا میرخواند، بی اراده به جای لشکر مغول، «لشکر ترکستان» می آورد.
جوینی (1/151) در گزارش آغاز کار اُگِتای، پسر و جانشین چنگیزخان، می گوید :
«مدت چهل روز جنگ های سخت کردند و تیراندازان اتراک که به زخم تیر احداق افلاک اگر خواهند بدوزند، جولان ها نمودند. چون اهالی آن بدانستند که با درفش تپانچه زدن جر ندامت برنخواهد داد ... امان خواستند».
3. در سپاه نیز با اصطلاح های ترکی مانند «مین باشی»، «یوزباشی» و «اون باشی»(فرمانده دسته ی هزارنفری، صدنفری و ده نفری) روبه رو هستیم. از این اصطلاح ها و ترتیب مغولی «ده دهی» ارتش، چنان جاافتاده بود که با گذشت حدود شش سده، تا پایان دوره ی قاجار، همچنان استفاده می شد.
4. نسوی (صفحه ی 248) در گزارش روزگار پایانی جلال الدین خوارزمشاه سپاه مغول را جمعیت ترکمانان می نامد.
5. در گزارش تاریخ سده های پیش نشان دادیم که بسیاری از غلامان ترک سپاهیگری را پیشه ی اصلی خود قرار داده بودند و حتی با رخنه تا به بغداد و دربار و درگاه خلفا قابلیت های نظامی بسیار خوبی را از خود نشان داده بودند.
6. با این حال گاهی به جای سیرت جلال الدین مینکرنی از سوی و تاریخ جهانگشای جوینی از روضة الصفای میرخواند استفاده شده است. میرخواند رونویس جوینی است، اما با نثری بهتر و تکلفی کمتر. در حالی که نسوی توانایی چندانی در نوشتن ندارد، جوینی با نثر آزاردهنده و پرتکلف خود، واقعا ملال آور است. البته گاهی نثر میرخواند نیز خسته کننده و حتی بی معنی می شود. برای نمونه : سلطان جلال الدین خوارزمشاه در حمله ی به گرجستان
«قلع و بقاع بگشاد و میان او و مخالفان محاربات دست داده، در جمیع معارک مظفر و منصور گشت و کنایس ویران ساخته به جای آن صوامع و مساجد بنیاد نهاد»
(8/3371)
7. در همین جا باید با قاطعیت یادآور شد که این نگرش و هنجار از سوی دانشمند بلندپایه ای که پس از ایلخان والاترین مقام حکومتی را در دست دارد، بسیار خفت بار و نابخشودنی است.
8. من بر این باورم که سکوت بیش از حد رشیدالدین را که در مقام وزیر اطلاعات گسترده و دست اولی داشته است، می توان رفتاری برابر با خیانت دانست. گویا او اشاره به هنجارهای نادرست فرمانروایی را نقد از خود هم می دانسته است. سرانجام من این باور را دارم که رشیدالدین فضل الله با همه ی دانش و آگاهی خود هرگز روشنفکر روزگار خود نبوده است و گویا او تاریخ شبه دانشنامه ی خود را تنها برای ثبت بزرگی مغول ها نوشته است. تبحر و علاقه ی او در گردآوری واژه ها و اصطلاح های دیوانی و سیاسی و اجتماعی مغولی در نوشته ی خود نیز نشان از مهر او به مغول ها دارد. جامع التواریخ فاقد نقدی حتی به اشاره از بیداد مغول ها است.
9. ...
10. Vladimirtsov، نظام اجتماعی مغول (فئودالیسم خانه بدوشی)، ترجمه ی شیرین بیانی، تهران، 1345.
11. جای تاسف است که بخش هایی که پیش از کار روشن و موسوی چاپ شده اند مشکلی را حل نمی کنند.
تا سحر امشب بر بالین من